ســـلام
تـقـريـبـا بعد از دو ســــــال دوبـــاره دســـتـــم به نوشتن وبلاگ باز شد.
خوب ديگه ما هم مثل همه برامون مسئله پيش مي ياد.
اين وبلاگمو خيلي دوست دارم برا همين تا هميشه سعي مي كنم زنده نگهش دارم.
ممنون مي شم بعد از خوندن مطالب نظر بزاريد.
سال نوتونم مبارك

بازم تشكر مي كنم كه وبلاگه منو مي خونين.( پست ثابت)
نوشته شده توسط پيمان در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 |
ديگران قرعه ي قسمت همه بر عيش زدند
دل غم ديده ي ما بود كه هم بر غم زد
نوشته شده توسط پيمان در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 |
باران
بشدت می بارید و مرد در حالیکه ماشین خود را در جاده پیش می راند ، ناگهان
تعادل اتومبیل به هم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد
.
از شانس خوبش ، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیک های آن داخل گل
و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود نتوانست آن را از گل بیرون بکشد
به ناچار زیر باران از ماشین پیاده شده و بسمت مزرعه مجاور دوید و در زد .
کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت می کرد به آرومی آمد دم در و بازش کرد راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد .
پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که : " بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه . "
لذا
با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور
اونو کشید بیرون تا راننده شکل و قیافه قاطر رو دید ، باورش نشد که این
حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه ، اما چه میشد کرد ، در اون شرایط سخت به
امتحانش می ارزید !
با هم به کنارجاده رسیدند و کشاورز طناب رو به
اتومبیل بست و یه سردیگه اش رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون
قاطر و سپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد : " یالا فردریک ، هری ، تام
،پل ، فردریک ، تام ، هری پل .... یالا همگی با هم سعی تون رو بکنین
... آهان فقط یک کم دیگه ، یه کم دیگه .... خوبه تونستین !!! "
راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه .
با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد :
"
هنوزهم نمی تونم باور کنم که این حیوون پیر تونسته باشه، حتما هر چی هست
زیر سر اون اسامی دیگه است ، نکنه یه جادوئی در کاره ؟! "
کشاورز پاسخ داد : " ببین عزیزم ، جادوئی در کار نیست "
اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو
یه گروهه و داره یک کار تیمی میکنه ، آخه میدونی قاطر من کوره !!!
نوشته شده توسط پيمان در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 |
خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها
یکی طوری
می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،
بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه
که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن!
روحش شاد !
نوشته شده توسط پيمان در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 |
باز هم بلند
شو
ایستادن کسی که زمینش زده اند
از کسی که به زور سر پایش نگه داشته
اند
زیباتر است!
نوشته شده توسط پيمان در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 |
اوني كه زود ميرنجه
زود ميره، زود هم برميگرده.
اما اوني كه دير ميرنجه دير ميره، اما ديگه برنميگرده.
....................................................
هستند
كساني كه روي شانه هايتان گريه مي كنند
و وقتي شما گريه مي كنيد ديگر وجود ندارند.
....................................................
از دردهاي كوچك است كه آدم مي نالد
وقتي ضربه سهمگين باشد،
لال مي شوي.
....................................................
به يك جايي از زندگي كه رسيدي
مي فهمي رنج را نبايد امت...................................متن كامل را در ادامه مطلب بخوانيد.
ادامه مطلب »
نوشته شده توسط پيمان در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 |
من به خود میگویم: «چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟»
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها، با تو اکنون چه فراموشیهاست. چه کسی
میخواهد من و تو «ما» نشویم خانهاش ویران باد!
نوشته شده توسط پيمان در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 |
روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز
موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر
آورده بود
و
این یعنی ایمان
نوشته شده توسط پيمان در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 |
من موندم این مخترع نون تافتون چه فکری کرده این همه سوراخ گذاشته رو این نوون؟؟؟
یه لقمه درست حسابیم نمیشه گرفت همش نشت میکنه.
نوشته شده توسط پيمان در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 |
یاد سهراب بخیر!
آن
سهرابی که تالحظه خاموشی میگفت:
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود گر
نشود
حرفی نیست
اما نفسم میگیرد در هوائی که نفسهای تو نیست
نوشته شده توسط پيمان در شنبه نوزدهم فروردین 1391 |